صفحه بیست و هشتم دفتر لامپ

کل ماجرا از اینجا شروع شد که فکر کردم تو باید باشی و نیستی -حالا اینه تو که هستی بماند-

کل دردسرهای من از آنجایی شروع شد که فکر کردم یه چیزی جا افتاده -حالا چه چیزی بماند-

همه غر زدن‌های من مال حال خرابم بود که این روزها با اینکه می‌دانستم باید فراموش کنم و خودم را بزنم به کوچه علی‌چپ اما به طرز احمقانه‌ای نمی‌خواستم فراموش کنم حالا چرا؟

-نه اینکه بماند، خودم هم نمی‌دانم-

بود تو نامعلوم شد و اخلاق من نامشخص، همه چیز به هم گره خورد و ناجور شد، تو ناشناخته آمدی و بهم زدی تمام شناخته شده‌های دنیای مرا، باورت نمی‌شود دل همه را شکستم، غرغرو شدم و پاچه میگیرم

باورت نمی‌شود دوست دارم همه چیز همینطور بماند.

 

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *