کاش میتوانستم با تو حرف بزنم و بگویم زندگیم آنطوری نیست که میخواستم بسازم. هر چند غرق شده در خیالات ساختن نمیداند
اگر بدانی هر لحظه چقدر فکر و خیال از ذهنم عبور میکند و مدام خودم را به خاطر تمام اشتباهات ریز و درشتم لعنت میکنم و از خودم به خاطر حرفهایی که زدم و حتی به خاطر حرفهایی که نزدم دلگیرم که اگر یک روز به سرم بزند و دیوانه شوم و بخندم بغضت میترکد
کنار هزار فکر و خیال بیدلیل و شلوغ هنوز با خودم درگیرم که چه بر سرم آمده؟
دستت را میگیرم بیآن که بدانی و بیآن که دستت را گرفته باشم. با تو قدم میزنم بیآنکه با من باشی. با تو حرف میزنم بیآنکه کلمهای بر زبان بیاورم
من و هرچه میگویم و رفتار میکنم از روزهایی میایم که گذشتهی من است. روزهایی که فقط خودم با آن زندگی کردهام. مثل همه
و قضاوت هر کس با لحظه لحظهی عمرش باید باشد که هیچ کس آن را نمیداند
اگر حساب کنم به خودم حق میدهم و اگر تامل کنم از خودم متنفر خواهم شد
من تجربهی هر آنچه هستم که گذشته و با این حال تمام گذشتهی خودم را توجیه اشتباهاتم میکنم
زندگی معمای “چه بودم و چه خواهم بود” است.
دستت را میگیرم و برایم اهمیت ندارد که نیستی مدام با خودم حرف میزنم که نگویی چقدر ساکتی
من به شوق تو را داشتن اینچنین دیوانه شدم و به شور تو را خواستن اینچنین خندان و به درد نداشتنت اینچنین غمگین
چه کسی غم ندارد؟
کسی که لحظهای بیخیال شود خنده بر لب دارد و اگر خیال ذهنش را رها نکند غمگین است
چه کسی غم ندارد؟
گلدان خشک شدهی توی ایوانم که حال جایجاییم را ندارند!
باران بر من اسراف است
کم پیش میاد آدما همونی بشن که توی رویاشون میخواستن بشن. فقط آدمایی همون میشن که میخواستن که رویاهاشون با خود واقعیشون منطبق بوده. خود واقعی هر کس اونی نیست که از تعریف بقیه بدست میاد، اون کسی هست وقتی توی خلوتت هستی و تمام صداهای بیرونی رو خفه میکنی و فقط به صدای درونت گوش میکنی و بعدش ارزیابیش میکنی.