صفحه شصت و پنجم دفتر لامپ

من مخلوطی از دلتنگی و چیزهای دیگری هستم که اصلا مهم نیستند. کاش دنیا جور دیگری بود و کاش چیز دیگری می‌خواست و ما هم پی راه دیگری بودیم

هر لحظه صدای خودم در گوشم می‌پیچد که انگار چیز دیگری می‌خواهم، چیز دیگری می‌جویم! کاش صدایش در نیایید که این همه عمر اشتباه کردیم

سایه‌ی تو را دنبال می‌کنم و تو را می‌خواهم و ممکن نیستی و به داشتن سایه‌ات اکتفا می‌کنم.

هر اتفاق، هر نگاه و هر کلمه کلیدواژه‌ای برای تو را به یاد آوردن شده! فکرم از تو دور نمی‌شود. هر چیزی را می‌توان جبران کرد اما شاید از پس هزینه‌ی جبران آن برنیاییم مثل این نبودن‌ها که میگذرند و بازگشتی ندارند.

تا آخر عمر حسرت نداشتن و نتوانستن گلویمان را فشار دهد و با جان کندن جانمان را بگیرد

دیگر “ای کاش” گفتن افاقه نمی‌کند باید کاری کرد! تمام دیوار ها ریخته! هیچ ستونی نیست هیچ سرپناهی نیست خودمانیم و خودمان باید تکیه ندهیم باید دل نبندیم

دیر آن زمانی‌ست که هیچ جا نباشی

 

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *