صفحه چهل و هشتم دفتر لامپ

گفتم بیا ببین که مکدر نشسته‌ام

گفتی بنوش باده که از عقل خسته‌ام

گفتم که باده‌ی من چشم مست توست

بی روی ماه تو از باده خسته‌ام

دنیا و هر چه خوشی هست آن تو

از گردش زمین و زمان بی تو خسته‌ام

گفتی هلاک عشق مباش آتشا که من

در قلب تو نشسته و بی تو شکسته‌ام

 

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *